یادم میاد اوایل اجرای هدفمندی یارانه ها، در تلویزیون برنامه ای کارشناسی پخش شد که در آن آقای وزیر با نشان دادن برگه ای با داده های آماری، سعی در اثبات این نکته داشت که ایران دومین یا سومین کشور دنیا از نظر ارزان بودن بنزین است. (نرخ ۴۰۰تومانی)
طبق معمول، آقای مجری هم مثل {…} فقط سر تکان میداد و با مدارا {بخوانید بزدلی} مثال زدنی رایج در میان مجریان سیاسی سیما، سعی داشت طوری حرف بزند و سوال بپرسد که به آبدارچی وزارت مربوطه هم برنخورد تا خطری متوجه آینده ی کاری خود و مدیرانش نباشد…
خب در اینکه عدد ۴۰۰ از عدد ۱۰۰۰ یا ۱۵۰۰ کوچکتر است، شکی نیست. ولی بحث اینجاست که چرا مسئولان دولتی در اینگونه میزگردها، مردم را گوسفندانی فرض می کنند که مثلا در این مورد، هیچگاه از خود نخواهند پرسید تکلیف درآمد این وسط چه می شود… آیا خریدن بنزین ۰/۴ دلاری برای یک ایرانی با درآمد متوسط سالیانه ۱۲۰۰۰دلار سخت تر است یا خریدن بنزین ۱دلاری برای شهروند کانادایی با درآمد متوسط سالیانه ۳۹۰۰۰ دلار؟! اینجاست که با مقایسه صحیح، خیلی از کشورهای عربی و غربی مانند استرالیا، کانادا و آمریکا به رغم چند برابر بودن قیمت بنزینشان، وضعیت بهتری نسبت به ایران پیدا می کنند… (شاید آقای وزیر این زرنگ بازیها را از مافوقش یادگرفته، آنجا که دکتر توانست با دستکاری در بعضی از معیارها _نظیر شاغل حساب کردن افرادی که ۲ساعت در هفته کار می کنند!_ نرخ بیکاری را در یک سال، ۵ درصد کاهش دهد و تک رقمی کند…)
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_
به نظرم، پنهان کردن بخشی از حقیقت و سایر حربه های ژورنالیستی که به خاطر مصلحت سنجی های سیاسی انجام می پذیرد، از بزرگترین معضلات چند سال اخیر فضای سیاسی کشور “اسلامی” ماست که در رسانه ها و در راس آنها صدا و سیما نمود پیدا کرده است… فاجعه آنجاست که بعضی از دوستان در رسانه های ارزشی، این کارها را قربة الی الله انجام می دهند… یعنی همان بحث قدیمی توجیه وسیله توسط هدف ! و دریغ از کمی عمق بخشیدن به اعتقادات دینی و مطالعه سیره معصومین یا حتی کمی تامل در آیاتی از قرآن نظیر این آیه :
و لا یجرمنکم شنئان قوم علی الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی واتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون
مبادا دشمنی با گروهی سبب شود که عدالت نورزید، عدالت ورزید که به تقوا نزدیک تر است و از خدا بترسید که او به هر کاری که می کنید آگاه است.
.
عدالت یعنی قرار گرفتن هر چیز در جای خود… یعنی گفتن تمام حقیقت، حتی بخشهایی که به ضرر سیاست* ما باشد… یعنی مثلا اگر روابطمان با فرانسه خراب است، شرکت ۸۰ درصدی فرانسویها در انتخابات ریاست جمهوریشان را سانسور نکنیم و به دروغ، عنوان “استقبال سرد مردم” را به آن نسبت ندهیم…
یعنی اگر با قالیباف مشکل داریم و معتقدیم کاندیدای خطرناکی برای ریاست جمهوری آینده است، سهمیه هفتگی برای نوازش او نداشته باشیم و به عنوان مثال، حادثه متروی تهران را در اثر “یک باران بهاری ساده” ندانیم… (کافیست واژه شهرداری را در سایت معظم رجانیوز سرچ کنید تا حساب کار دستتان بیاید!)
یا اگر از مواضع نامتعادل علی مطهری خوشمان نمی آید، تعداد (و نه درصد) آرای او در مرحله دوم مجلس نهم را با تعداد آرایش در مرحله اول مجلس هشتم مقایسه نکنیم و سوم شدنش در تهران را با تیتر “کاهش ۳۳درصدی آرای علی مطهری نسبت به دوره قبل” کمرنگ نکنیم، چرا که همه می دانیم حضور مردم کلانشهرها در دور دوم، معمولا به نصف کاهش می یابد (در همین انتخابات اخیر، تعداد شرکت کنندگان دور اول تهران ۲٫۱۲۰٫۰۰۰ و دور دوم ۱٫۱۲۶٫۰۰۰ نفر بود)
بگذریم… اگر مرا به افراط متهم نکنید، باید بگویم که مدتهاست به هنگام شنیدن یا خواندن بعضی از اخبار مغرضانه، بی اختیار این جمله به ذهنم خطور می کند:
اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید…
.
* بدیهی است منظور از سیاست در اینجا، سیاستی است که همساز دیانت نباشد…
.
_____________________________________________
پی نوشت: این مطلب رو عجله ای و به اصرار حسین عزیز برای خاموش نشدن چراغ این وبلاگ نوشتم ! دوستان، شلخته بودنش رو بر من ببخشند…
سلام!
حدود ۸ ساعت تا تحویل سال نو (۱۳۹۱ شمسی) باقی مانده…
با پیشنهاد” حیدر” و استقبال دوستان ، بخش جدید وبلاگمون بنام “تاریکخانه” از امروز افتتاح شد.
این بخش مخصوص مطالب چند رسانه ای ( عکس ، فیلم ، صوت ) است.
———
پ.ن :
* امیدوارم این رفقایی که مدتی است جوهر قلمشون خشک شده ، توی این بخش حضور فعالی داشته باشند (بالاخره دوربین هاشون که هنوز شارژ داره)
مطمئن باش که وقتی هژمونی تفکر غرب درخطر جدی نابودی قرار گرفته ، دراز کردن دستانش به سوی تو، نه به معنای محبت و عشق است ، بلکه ….
او خود بهتر میداند، فریادی را که امروز برعلیه اش در قاهره ، آتن ، امان ، پاریس ، کابل ، رم ، منامه ، منهتن و….. سرمیدهند ، پژواک کدام صدا است. و کابوسی که امروز او را فراگرفته ، تعبیر کدام رویای اش، برای من و میهنم بوده.
در طول این همه سال نه خواسته و نه میخواهد که حقیقت آن صدا در گوش جهانیان بپیچد ، و حال که خود را در معرض نابودی میبیند ، دستش را با گلی سرخ بسویم دراز کرده ، که البته نه از سر محبت ، بلکه امید آن دارد که …..
همان روزی که شنیدم او جایزه صلح نوبل را به یک ایرانی داده ، یقین داشتم که با این گل سرخ ، میهن مقدسم را در میان مردمان این کره خاکی به توحش متهم کرده. تا شاید بتواند صدای نعره ناخوشایند خود را بر پژواک صدای میهن مقدسم غلبه دهد. و چه بسیار از این دسته گلها که عده ای ساده لوح را خوشحال میکند….
و امروز که آخرین نفس های شوم خود را میکشد ، جایزه اسکار را به یک ایرانی داده ، تا میهنم مقدسم را به سرزمینی آکنده از مردمانی دروغگو در میان ساکنان این کره خاکی متهم کند… سیمین! ، تنها زن راستگویی که جایش در ایران نیست و حاضر است خانواده خود را رها کند تا در دامان او منزل گزیند ….

مطمئن باش که گل سرخ همیشه معنای محبت نمیدهد
در حماقتتان شک نکنید!
در اینکه جوانان این دیار ، رویای شکست جمهوری اسلامی ایران را برایتان به کابوسی دهشت آور تبدیل میکنند ، شک نکنید!
در اینکه در مخیله ات وسعت آرزوها و دغدغه های مصطفی نمی گنجد ، شک نکنید!
در اینکه در برابر مصطفی ، مستاصل و ناتوانید شک نکنید!
پیر خرفت! برای تو همان بهتر است که صبح تا شب، ماکتی از ایران بسازی و برای داغ دلت هم که شده، نطنز در آن خراب کنی و به آتش بکشی! ببین چقدر کودن شده ای!
مصطفی ، روشن بود ، همانطور که نامش برآزنده او بود ، اما خیال باطل کرده ای که توانستی او را خاموش کنی! که شعله عشق چه بسیاری را روشن ساختی!
همین که چشم امیدت را به چهار وطن فروش احمق تر از خودت سپرده ای ، در شکستتان شک نکنید!
همین که قلم امثال مرا بعد از مدت ها، به نوشتن در وبلاگ واداشتید، در به خطا رفتن تیرتان شک نکنید!
و فقط به کابوس امشبتان مطمئن باشید….
……………
……

علیرضا میگه باباش از طرف خدا به ماموریت رفته ، گرچه حتی پریشب از مادرش سراغ بابا رو میگرفت……
مادرش میگفت که بیست روز پیش ، مصطفی خواب دیده بود که حضرت آقا بالای یک تپه روی سرش دست کشیده…..
—————————-
*پ.ن : کار کامران نجف زاده رو هم ببینید
*پ.ن : کاری از مرکز مستند سفیر رو هم ببینید
*پ.ن : پادکست مصطفای شهید (روایت صوتی دیدار با خانواده شهید احمدی روشن)
*پ.ن : پادکست وقتی بابام شهید شد (روایت صوتی دیدار با خانواده شهید رضایی)
قسمت شده بود امسال عاشورا شوشتر باشم. آدماش پاک و بی آلایش، حداقل زلالتر از شهر. همین باعث شد تا عهدی ببندم تا دیگر ظهرهای عاشورا را در شهرهای کوچکتر باشم. سنتها را در سنتی ها دریاب.

- ۶ دی ۹۰
- قلم سيدمرتضي

می دانم با این شهدای اخیر داری ما را آماده می کنی. آماده کن. خیلی وقت است که پوتین های واکس زده مان در کنار اتاق جفت شده اند. عجب سنت هایی داری، آن از آن غیبت صغری و آمادگی آن مردمان و این از این شهدای خودکفایی سپاه و ما. دلت شور ما را می زند. می ترسی یه هویی دلمان هری بریزد، بابا این آخر کاری چقدر هوایمان را داری. شاید هم تا اینجا هوایمان را داشته ای که تا اینجا دوام آورده ایم. شاید هم… شاید هم داری نمره الک را ریزتر می کنی. امان از روزی که دستی یا پایی زمین گیرمان کند، اعترافمان را بپذیر که دیگر به نفس نفس زدن افتاده ایم.
این شهدا را نشانمان میدهی که دلمان را بیشتر کباب کنی که به قول آ سید مرتضی آیا آن روز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟ یا اینکه هنوز هم دنبال خلصینی. با تمام وجود لمس اش می کنم. در هیچ زمانی صدایش اینقدر به وضوح شنیده نمی شد. صدای همیشگی کاروان ۶۱ هجری در سوزناک ترین دشت تاریخ. کاروان عاشورا پس قرن ها به وعده گاه موعود نزدیک می شود. حسرت عظیم از آن کسانیست که الان پیاده شوند و صبور نباشند.
دوستان طاقت بیاورید که دیگر چیزی به انتها نمانده. پا به رکابان باید تا وعده گاه حقیقی صبر کنند.
- ۲۴ آبان ۹۰
- قلم سيدمرتضي
[…]هایش جداً عالیست، […] و […] و […] .
نویسنده ی مشهور رمان معروف، رسماً دارد اندام جنسی زنی برهنه را با آب و تاب توصیف می کند…
به همین سادگی !
.
.
آنقدر رضا امیرخانی را دوست داشتم که وقتی پارسال در برنامه زنده شبکه یک، این کتاب را به عنوان بهترین کتابی که تا حالا خوانده معرفی کرد، بی درنگ آنرا خریدم و چند روز قبل که بر حسب اتفاق، آنرا باز کردم تا فضای کتاب را بدانم، با جملات بالا (و چندین مورد اروتیک مشابه) روبرو شدم…
نمی دانم چرا در آن لحظات، تصویر خود و دوستانم به ذهنم خطور کرد، زمانی که با کلی ذوق و به عشق امیرخانی، به نمایشگاه کتاب می رفتیم تا کتاب جدیدش را با امضای خودش بخریم… یادتان هست ؟ در حالی که پیشانی اش کلی عرق کرده بود، اسم مان را می پرسید تا در صفحه اول کتاب بنویسد برادر ارجمند…
بگذریم، حالم شبیه امیر “بادبادک باز” است، زمانی که فهمید ثریایش قبلا با مردی دیگر بوده…
هنوز هم دوستش داشت، اما…
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_
نام “پدرخوانده” به عنوان درخشان ترین فیلم تاریخ، بارها به گوش همه ی ما خورده است… چند ماه قبل، آنرا به همراه چندین فیلم معروف دیگر نظیر ۳۰۰، اسکندر و تروی دانلود کردم. قبل از دیدن این فیلمها، ندایی از درونم(!) تشری زد که محض احتیاط، بخش parents guide را در صفحه imdb آنها چک کنم تا صحنه ی ناجوری نداشته باشند؛ و نتیجه، خوشحال کننده بود… سلکت آل، شیفت دلیت !
ناگفته نماند که بعدها مجبور شدم چندین فیلم ایرانی نظیر قیصر را پس از مشورت با یکی از دوستان، به همین سرنوشت دچار کنم…
و شاید، یکی از مهمترین عواملی که مرا از ورود حرفه ای به حوزه مورد علاقه ام باز داشت، همین لغزشگاه های غیر قابل اغماض سینما بود…
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_
از مسائل شخصی که بگذریم، سوال اساسی که در اینجا باید از نویسندگان یا کارشناسان ادبی و سینمایی پرسید اینست که اگر رمانی از نظر تکنیک داستان نویسی، و یا فیلمی از نظر خوش ساخت بودن و رعایت پارامترهای سینمایی، در سطح بالایی باشد، همین یک معیار کافیست تا آنرا در رسانه ها مطرح کرده و یا به مردم توصیه کنیم ؟!
آیا می دانید که اگر کسی به واسطه دیدن فیلم یا خواندن رمان پیشنهادی شما، به گناه بیفتد و منحرف گردد، چه بر سر شما و نسل شما می آید…؟!
دائما پیرمرد، اهل محل را (یا بهتر بگم تمام شهر را) از آمدن عذاب قریب الوقوع الهی میترسوند! از لحظه ای که دیگه فرصت بازگشت وجود نداره! از عذابی که تر و خشک این شهر رو با هم میسوزونه! و….
توی دل بهش میخندیدن که این بابا یا از عصر موسی و فرعون ، قوم عاد و ثمود جامونده و یا از عوراض پیریـه ، وگرنه آسمون شهر که آبیه ، پارک ها هم سبز و عالیه ، هوای شهر هم بهاریه ! صدای اذان هر سه وقت توی این شهر میپیچه ، همه چیز هم شده اسلامی، دیگه عذاب خدا کجا بود؟! کشک چی، پشم چی؟ خیلی هم که میخواستن احترامش رو نگه دارن میگفتن این حرف ها نتیجه اضغاث الاحلامه !!
ماجرای عجیبیه ، یک عده از بس که از این ور و اون ور شنیدن “جامعه اسلامی” باور کرده اند که اسلام در این جامعه جاری و ساریه و یک عده هم چون از این نظام چیزی جز محدودیت و …. ندیده اند، کاملا باور دارند که اسلام در این سرزمین پیاده شده (و گرنه اینقدر بگیر و ببند نبود! ) ، ولذا در مخیله هیچکدومشون عذاب الهی جایی پیدا نمیکنه، عذاب چی؟ مذاب چی؟ اونم عذابی که تر و خشک این شهر رو با هم بسوزونه!!
الان نزدیک دو سالی میشه که پیرمرد، جان به جان آفرین تسلیم کرده و رفته! اون عده هم امروز با آب و تاب بیشتری به حرف های پیرمرد میخندند…..
……..
..
پیرمرد میگفت : هیچ مصیبتی برای یک ساختمان مثل اومدن موریانه نیست ، ظاهر ساختمان سالمه ولی از درون خورده و پوک شده ، عذابی که من از اون صحبت میکنم از شیوع موریانه ها است و کم شدن نیروی دفاعی ساختمان ، عذابی که وقتی به نهایت خودش برسه ، تر و خشک این ساختمان رو با هم میسوزونه، پس کم شدن هر نیروی مقاوم در برابر موریانه ها میتونه عذابی برای این ساختمان باشه.
و امروز دیگه از صدای هشدار پیرمرد در شهر خبری نیست…
موریانه ها روز به روز در این شهر بیشتر میشوند و کسی نیست که در برابر آنها بایستد؟! عذابی پنهان در این دیار آمده و کسی هشیار نیست؟!…..
موریانه ها چشم فرزاد را کور میکنند تا سخن پیرمرد دوباره در گوشم بپیچد که ” وقتی نیروهای مقاوم در برابر موریانه ها از میان ما بروند یعنی عذاب! ” ، شاهرگ علی را میزنند تا جریان حیات از شهر قطع شود! تا دیگر کسی از این شهر توان مقابله را نداشته باشد. و دیگران سکوت میکنند چراکه باور ندارند که عذاب بر این دیار آمده ، باور ندارند که این شهر لایق عذاب باشد!!

لااقل از خود بپرسید که چرا خوبان شهر و دیار ما روز به روز کمتر میشوند؟!؟!
اگرچه باید در مطلبی جداگانه به بی تفاوتی مسئولین امر در این خصوص پرداخت ، ولی خبر عدم پذیرفتن علی توسط چندین بیمارستان در شب حادثه واقعا آدم رو متاثر میکنه…..
تصاویر و فیلم مربوط به حمله وحشیانه موریانه های خون خوار این شهر به علی خلیلی و فرزاد فروزش در ادامه مطلب….
(ادامه…)
گفت سازت کوک نیست
گفتم همین امروز کوکش کردم
گفت پس نتی که کار میکنی اشتباهه
گفتم از نت های مشهور باخه
گفت پس اصلا تو اینکاره نیستی ، قید این کار رو بزن ، ول معطلی!
گفتم بزرگ! توی جایی که من دارم ساز میزنم ، اینقدر سر و صدا هست که اصلا صدای ساز من درست بگوش نمیرسه، اجازه بفرمایید قبل از اینکه به کوکش دست بزنیم و نت رو عوض کنیم و یا بقولتون بی خیال این داستان بشم ، توی یک اتاق آکوستیک کارم رو گوش کن ، شاید نظرت عوض شد …
( راستی اگر قرار بود که اینقدر به سرعت ، کوک سازم رو به سلیقه تو تغییر بدم (با اینکه به توانایی خودم اعتقاد دارم) و یا نت ام رو عوض کنی ، دیگه جایی برای بودن من وجود داشت؟ بگذریم که اگر به راهنماییت گوش میکردم الان میبایست از درجه هستی ساقط میشدم! )

…..
شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود
باید تمام آنچه منم را عوض کنم
دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست
وقتی که شیوه ی کهنم را عوض کنم
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟!
شاید تا به حال از کسانی که به کربلا مشرف شده اند شنیده باشید که چقدر به لحاظ امنیتی سختگیری می شود .تدابیر امنیتی در کربلا به گونه ای است که اگر شما بخواهید وارد حرمین شوید باید ازچهار حلقه امنیتی عبور کنید وهرچه به حرمین نزدیک تر می شوید این بازرسی ها سختگیرانه تر می شود، تا جایی که در آخرین حلقه که دیگر می خواهید وارد حرم شوید شما حق بردن هیچ وسیله ای اعم از الکترونیکی و غیر الکترونیکی را ندارید.
از این چهار حلقه ،مسئولیت دو حلقه اول مربوط می شود به پلیس امنیت عراق و دو حلقه دیگر که نزدیک تر به حرم هستند زیر نظر آستان مقدس حرمین هستند.
هتل ما بین حلقه سوم وچهارم قرار داشت وما هر بار که می خواستیم شرف یاب شویم اجبارا باید از یک حلقه پلیس امنیت عراق با آن لباس های بدقواره وسیبیل های کلفتشان می گذشتیم، شاید باورتان نشود ،هر بار که من از این گیت بازرسی عبور می کردم بی اختیار قیافه آنها من را یاد بعثی های ملعون زمان جنگ که در فیلم ها ومستند ها دیده بودم می انداخت. نفرت عجیبی با هر بار دیدن آنها در دلم بوجود می آمد.نفرتم دقیقا متوجه شخص آنها نبود بلکه متوجه هم تیپانش بود که ده ها هزار فرزند شهید و زن بیوه را تقدیم به این انقلاب کرده بودند همین ها بودند که دایی غلامرضا و دوستش را در جزیره مجنون در حالی که دست و پایشان را بسته بودند به شهادت رساندند.
و حالا که من با بی تفاوتی از کنار این ها می گذشتم احساس عذاب وجدان میکردم ، از یک طرف احساس تکلیف میکردم که تک تک آنها را با دستان خودم خفه کنم تا شاید امر قصاص محقق شود و تسلایی بر دل داغ دیده ده ها هزار خانواده شهید شود و از طرف دیگر به خود اجازه همچین فکری را هم نمی دادم چون معلوم نبود که اینها آن زمان در شهادت فرزندان مملکت و دینم چکاره بودند.
بعضی ها معتقدند که خیلی از آنها را صدام ملعون مجبور به جنگ کردن کرده بود و آنها اصلا گناهی نداشته اند چون جان ، مال وناموسشان در خطر بوده است.
شاید این بدترین توجیهی باشد که بتوان برای تبرئه آنها بیان کرد. مگر لشکر ۹بدر چه کسانی بودند؟ مگر اینها جان ،مال و ناموسشان را دوست نداشتند؟ اینها همین عراقی های با بصیرتی بودند که جبهه حق و باطل را شناختند و در مصداق ها اشتباه نکردند.
در زیارت عاشورا آمده که:
خدا لعنت کند امتی را که شما را کشتند ولعنت خدا به آماده کنندگان و زمینه ساز آنها را برای دست یافتن بر جنگ با شما ، من به سوی شما از آن ظالمان وپیروانشان ودنباله رو آنها و دوستانشان بیزاری می جویم.
و در جای دیگرش آمده:
خدایا لعنت کن برگروهی که پیکار کردند با حسین وهمراهی نمودند و پیمان بستند و از هم پیروی کردند برای کشتن ایشان ،خدایا لعنت کن همه آنها را.
——————————————-
پی نوشت:البته سوء برداشت نشود ، ما مخلص عراقی های با بصیرت هم هستیم علی الخصوص مردم شریف حله…!
- ۱۸ فروردین ۹۰
- قلم محمدصادق



