در حماقتتان شک نکنید!
در اینکه جوانان این دیار ، رویای شکست جمهوری اسلامی ایران را برایتان به کابوسی دهشت آور تبدیل میکنند ، شک نکنید!
در اینکه در مخیله ات وسعت آرزوها و دغدغه های مصطفی نمی گنجد ، شک نکنید!
در اینکه در برابر مصطفی ، مستاصل و ناتوانید شک نکنید!
پیر خرفت! برای تو همان بهتر است که صبح تا شب، ماکتی از ایران بسازی و برای داغ دلت هم که شده، نطنز در آن خراب کنی و به آتش بکشی! ببین چقدر کودن شده ای!
مصطفی ، روشن بود ، همانطور که نامش برآزنده او بود ، اما خیال باطل کرده ای که توانستی او را خاموش کنی! که شعله عشق چه بسیاری را روشن ساختی!
همین که چشم امیدت را به چهار وطن فروش احمق تر از خودت سپرده ای ، در شکستتان شک نکنید!
همین که قلم امثال مرا بعد از مدت ها، به نوشتن در وبلاگ واداشتید، در به خطا رفتن تیرتان شک نکنید!
و فقط به کابوس امشبتان مطمئن باشید….

……………

……

علیرضا احمدی روشن

علیرضا میگه باباش از طرف خدا به ماموریت رفته ، گرچه حتی پریشب از مادرش سراغ بابا رو میگرفت……
مادرش میگفت که بیست روز پیش ، مصطفی خواب دیده بود که حضرت آقا بالای یک تپه روی سرش دست کشیده…..

—————————-

*پ.ن : کار کامران نجف زاده رو هم ببینید

*پ.ن : کاری از مرکز مستند سفیر رو هم ببینید

*پ.ن : پادکست مصطفای شهید (روایت صوتی دیدار با خانواده شهید احمدی روشن)

*پ.ن : پادکست وقتی بابام شهید شد (روایت صوتی دیدار با خانواده شهید رضایی)

قسمت شده بود امسال عاشورا شوشتر باشم. آدماش پاک و بی آلایش، حداقل زلالتر از شهر. همین باعث شد تا عهدی ببندم تا دیگر ظهرهای عاشورا را در شهرهای کوچکتر باشم. سنتها را در سنتی ها دریاب.

(ادامه…)

می دانم با این شهدای اخیر داری ما را آماده می کنی. آماده کن. خیلی وقت است که پوتین های واکس زده مان در کنار اتاق جفت شده اند. عجب سنت هایی داری، آن از آن غیبت صغری و آمادگی آن مردمان و این از این شهدای خودکفایی سپاه و ما. دلت شور ما را می زند. می ترسی یه هویی دلمان هری بریزد، بابا این آخر کاری چقدر هوایمان را داری. شاید هم تا اینجا هوایمان را داشته ای که تا اینجا دوام آورده ایم. شاید هم… شاید هم داری نمره الک را ریزتر می کنی. امان از روزی که دستی یا پایی زمین گیرمان کند، اعترافمان را بپذیر که دیگر به نفس نفس زدن افتاده ایم.

این شهدا را نشانمان میدهی که دلمان را بیشتر کباب کنی که به قول آ سید مرتضی آیا آن روز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟ یا اینکه هنوز هم دنبال خلصینی. با تمام وجود لمس اش می کنم. در هیچ زمانی صدایش اینقدر به وضوح شنیده نمی شد. صدای همیشگی کاروان ۶۱ هجری در سوزناک ترین دشت تاریخ. کاروان عاشورا پس قرن ها به وعده گاه موعود نزدیک می شود. حسرت عظیم از آن کسانیست که الان پیاده شوند و صبور نباشند.
دوستان طاقت بیاورید که دیگر چیزی به انتها نمانده. پا به رکابان باید تا وعده گاه حقیقی صبر کنند.

[…]هایش جداً عالیست، […] و […] و […] .

نویسنده ی مشهور رمان معروف، رسماً دارد اندام جنسی زنی برهنه را با آب و تاب توصیف می کند…

به همین سادگی !
.
.
آنقدر رضا امیرخانی را دوست داشتم که وقتی پارسال در برنامه زنده شبکه یک، این کتاب را به عنوان بهترین کتابی که تا حالا خوانده معرفی کرد، بی درنگ آنرا خریدم و چند روز قبل که بر حسب اتفاق، آنرا باز کردم تا فضای کتاب را بدانم، با جملات بالا (و چندین مورد اروتیک مشابه) روبرو شدم…

نمی دانم چرا در آن لحظات، تصویر خود و دوستانم به ذهنم خطور کرد، زمانی که با کلی ذوق و به عشق امیرخانی، به نمایشگاه کتاب می رفتیم تا کتاب جدیدش را با امضای خودش بخریم… یادتان هست ؟ در حالی که پیشانی اش کلی عرق کرده بود، اسم مان را می پرسید تا در صفحه اول کتاب بنویسد برادر ارجمند…

بگذریم، حالم شبیه امیر “بادبادک باز” است، زمانی که فهمید ثریایش قبلا با مردی دیگر بوده…

هنوز هم دوستش داشت، اما…

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

نام “پدرخوانده” به عنوان درخشان ترین فیلم تاریخ، بارها به گوش همه ی ما خورده است… چند ماه قبل، آنرا به همراه چندین فیلم معروف دیگر نظیر ۳۰۰، اسکندر و تروی دانلود کردم. قبل از دیدن این فیلمها، ندایی از درونم(!) تشری زد که محض احتیاط، بخش parents guide را در صفحه imdb آنها چک کنم تا صحنه ی ناجوری نداشته باشند؛ و نتیجه، خوشحال کننده بود… سلکت آل، شیفت دلیت !

ناگفته نماند که بعدها مجبور شدم چندین فیلم ایرانی نظیر قیصر را پس از مشورت با یکی از دوستان، به همین سرنوشت دچار کنم…

و شاید، یکی از مهمترین عواملی که مرا از ورود حرفه ای به حوزه مورد علاقه ام باز داشت، همین لغزشگاه های غیر قابل اغماض سینما بود…

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

از مسائل شخصی که بگذریم، سوال اساسی که در اینجا باید از نویسندگان یا کارشناسان ادبی و سینمایی پرسید اینست که اگر رمانی از نظر تکنیک داستان نویسی، و یا فیلمی از نظر خوش ساخت بودن و رعایت پارامترهای سینمایی، در سطح بالایی باشد، همین یک معیار کافیست تا آنرا در رسانه ها مطرح کرده و یا به مردم توصیه کنیم ؟!

آیا می دانید که اگر کسی به واسطه دیدن فیلم یا خواندن رمان پیشنهادی شما، به گناه بیفتد و منحرف گردد، چه بر سر شما و نسل شما می آید…؟!


دائما پیرمرد، اهل محل را (یا بهتر بگم تمام شهر را) از آمدن عذاب قریب الوقوع الهی میترسوند! از لحظه ای که دیگه فرصت بازگشت وجود نداره! از عذابی که  تر و خشک این شهر رو با هم میسوزونه! و….
توی دل بهش میخندیدن که این بابا یا از عصر موسی و فرعون ، قوم عاد و ثمود جامونده و یا از عوراض پیریـه ، وگرنه آسمون شهر که آبیه ، پارک ها هم سبز و عالیه ، هوای شهر هم بهاریه ! صدای اذان هر سه وقت توی این شهر میپیچه ، همه چیز هم شده اسلامی، دیگه عذاب خدا کجا بود؟! کشک چی، پشم چی؟ خیلی هم که میخواستن احترامش رو نگه دارن میگفتن این حرف ها نتیجه اضغاث الاحلامه !!
ماجرای عجیبیه ، یک عده از بس که از این ور و اون ور شنیدن “جامعه اسلامی” باور کرده اند که اسلام در این جامعه جاری و ساریه و یک عده هم چون از این نظام چیزی جز محدودیت و …. ندیده اند، کاملا باور دارند که اسلام در این سرزمین پیاده شده (و گرنه اینقدر بگیر و ببند نبود! ) ، ولذا در مخیله هیچکدومشون عذاب الهی جایی پیدا نمیکنه، عذاب چی؟ مذاب چی؟ اونم عذابی که تر و خشک این شهر رو با هم بسوزونه!!
الان نزدیک دو سالی میشه که پیرمرد، جان به جان آفرین تسلیم کرده و رفته! اون عده هم امروز با آب و تاب بیشتری به حرف های پیرمرد میخندند…..
……..
..

پیرمرد میگفت : هیچ مصیبتی برای یک ساختمان مثل اومدن موریانه نیست ، ظاهر ساختمان سالمه ولی از درون خورده و پوک شده ، عذابی که من از اون صحبت میکنم از شیوع موریانه ها است و کم شدن نیروی دفاعی ساختمان ، عذابی که وقتی به نهایت خودش برسه ، تر و خشک این ساختمان رو با هم میسوزونه، پس کم شدن هر نیروی مقاوم در برابر موریانه ها میتونه عذابی برای این ساختمان باشه.
و امروز دیگه از صدای هشدار پیرمرد در شهر خبری نیست…

موریانه ها روز به روز در این شهر بیشتر میشوند و کسی نیست که در برابر آنها بایستد؟! عذابی پنهان در این دیار آمده و کسی هشیار نیست؟!…..
موریانه ها چشم فرزاد را کور میکنند تا سخن پیرمرد دوباره در گوشم بپیچد که ” وقتی نیروهای مقاوم در برابر موریانه ها از میان ما بروند یعنی عذاب! ” ، شاهرگ علی را میزنند تا جریان حیات از شهر قطع شود! تا دیگر کسی از این شهر توان مقابله را نداشته باشد. و دیگران سکوت میکنند چراکه باور ندارند که عذاب بر این دیار آمده ، باور ندارند که این شهر لایق عذاب باشد!!

علی خلیلی

لااقل از خود بپرسید که چرا خوبان شهر و دیار ما روز به روز کمتر میشوند؟!؟!

اگرچه باید در مطلبی جداگانه به بی تفاوتی مسئولین امر در این خصوص پرداخت ، ولی خبر عدم پذیرفتن علی توسط چندین بیمارستان در شب حادثه واقعا آدم رو متاثر میکنه…..

تصاویر و فیلم مربوط به حمله وحشیانه موریانه های خون خوار این شهر به علی خلیلی و فرزاد فروزش در ادامه مطلب….
(ادامه…)

گفت سازت کوک نیست

گفتم همین امروز کوکش کردم

گفت پس نتی که کار میکنی اشتباهه

گفتم از نت های مشهور باخه

گفت پس اصلا تو اینکاره نیستی ، قید این کار رو بزن ، ول معطلی!

گفتم بزرگ!  توی جایی که من دارم ساز میزنم ، اینقدر سر و صدا هست که اصلا صدای ساز من درست بگوش نمیرسه، اجازه بفرمایید قبل از اینکه به کوکش دست بزنیم و نت رو عوض کنیم و یا بقولتون بی خیال این داستان بشم ، توی یک اتاق آکوستیک کارم رو گوش کن ، شاید نظرت عوض شد …

( راستی اگر قرار بود که اینقدر به سرعت ، کوک سازم رو به سلیقه تو تغییر بدم (با اینکه به توانایی خودم اعتقاد دارم) و یا نت ام رو عوض کنی ، دیگه جایی برای بودن من وجود داشت؟ بگذریم که اگر به راهنماییت گوش میکردم الان میبایست از درجه هستی ساقط میشدم! )

…..

شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود
باید تمام آنچه منم را عوض کنم

دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست
وقتی که شیوه ی کهنم را عوض کنم

دستی به جام باده و دستی به زلف یار
پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟!

 

شاید تا به حال از کسانی که به کربلا مشرف شده اند شنیده باشید که چقدر به لحاظ امنیتی سختگیری می شود .تدابیر امنیتی در کربلا به گونه ای است که اگر شما بخواهید وارد حرمین شوید باید ازچهار حلقه امنیتی عبور کنید وهرچه به حرمین نزدیک تر می شوید این بازرسی ها سختگیرانه تر می شود، تا جایی که در آخرین حلقه که دیگر می خواهید وارد حرم شوید شما حق بردن هیچ وسیله ای اعم از الکترونیکی و غیر الکترونیکی را  ندارید.
از این چهار حلقه ،مسئولیت دو حلقه اول مربوط می شود به پلیس امنیت عراق و دو حلقه دیگر که نزدیک تر به حرم هستند زیر نظر آستان مقدس حرمین هستند.
هتل ما بین حلقه سوم وچهارم قرار داشت وما هر بار که می خواستیم شرف یاب شویم اجبارا باید از یک حلقه پلیس امنیت عراق با آن لباس های بدقواره وسیبیل های کلفتشان می گذشتیم، شاید باورتان نشود ،هر بار که من از این گیت بازرسی عبور می کردم بی اختیار قیافه آنها من را یاد بعثی های ملعون زمان جنگ که در فیلم ها ومستند ها دیده بودم می انداخت. نفرت عجیبی با هر بار دیدن آنها در دلم بوجود می آمد.نفرتم دقیقا متوجه شخص آنها نبود بلکه متوجه هم تیپانش بود که ده ها هزار فرزند شهید و زن بیوه را تقدیم به این انقلاب کرده بودند همین ها بودند که دایی غلامرضا و دوستش را در جزیره مجنون در حالی که دست و پایشان را بسته بودند به شهادت رساندند.
و حالا که من با بی تفاوتی از کنار این ها می گذشتم احساس عذاب وجدان میکردم ، از یک طرف احساس تکلیف میکردم که  تک تک آنها را با دستان خودم خفه کنم تا شاید امر قصاص محقق شود و تسلایی بر دل داغ دیده ده ها هزار خانواده شهید شود و از طرف دیگر به خود اجازه همچین فکری را هم نمی دادم چون معلوم نبود که اینها آن زمان در شهادت فرزندان مملکت و دینم چکاره بودند.
بعضی ها معتقدند که خیلی از آنها را صدام ملعون مجبور به جنگ کردن کرده بود و آنها اصلا گناهی نداشته اند چون جان ، مال وناموسشان در خطر بوده است.
 شاید این بدترین توجیهی باشد که بتوان برای تبرئه آنها بیان کرد. مگر لشکر ۹بدر چه کسانی بودند؟ مگر اینها جان ،مال و ناموسشان را دوست نداشتند؟ اینها همین عراقی های با بصیرتی بودند که جبهه حق و باطل را شناختند و در مصداق ها اشتباه نکردند.
در زیارت عاشورا آمده که:
خدا لعنت کند امتی را که شما را کشتند ولعنت خدا به آماده کنندگان و زمینه ساز آنها را برای دست یافتن بر جنگ با شما ، من به سوی شما از آن ظالمان وپیروانشان ودنباله رو آنها و دوستانشان بیزاری می جویم.
و در جای دیگرش آمده:
خدایا لعنت کن برگروهی که پیکار کردند با حسین وهمراهی نمودند و پیمان بستند و از هم پیروی کردند برای کشتن ایشان ،خدایا لعنت کن همه آنها را.
——————————————-
پی نوشت:البته سوء برداشت نشود ، ما مخلص عراقی های با بصیرت هم هستیم علی الخصوص مردم شریف حله…! 

اگر کارد به استخوانم نمی رسید، هیچگاه این موضوع را بعد از ماه ها ننوشتن، انتخاب نمی کردم…

“در جشنواره فجر امسال، هیچ نشانی از جوانانی که در حماسه ۹ دی یا راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت می‌کنند و برای جامعه و اعتقادات خود ارزش قائلند، نیست… “

یک عده جوان متدین با نیت الهی ولی متاسفانه جوگیر و سطحی نگر، با این تصور که دارند به گفته آقا (حضور بسیجی در تمام عرصه ها) عمل می کنند، خود را در تمام مسائل صاحب نظر می دانند و در فضای سایبر، به قول خودشان “نقد” می نویسند تا مثلا در جنگ نرم قافیه را نبازند… نمونه اش همین جملات بالا که از نقدی ناشیانه و سطحی در سایت رجانیوز استخراج شده است… نویسندگان این وبلاگ(به همین سادگی) همگی جزو همان جوانانی هستند که با اعتقاد راسخ در اینگونه تجمعات حضور دارند و برای جامعه و اعتقادات خود ارزش قائل اند ولی حداقل خود من، به شدت با این دید تنگ نظرانه مشکل دارم چرا که معتقدم این نوع نگاه ، سینما را صرفا با یک عینک معیوب دینی بررسی کند و لذا در مطلبی دیگر می نویسد :

مگر انقلاب ما را سینما به پا کرد؟ آیا اسلام را سینما ترویج می‌کند؟ آیا بداخلاقی‌ها و فساد را سینما اصلاح می‌کند؟ پس سینمایی که نه ایمان مردم را بالا می‌برد و نه فساد را مقابله می‌کند و در آن خیری نیست، همان بهتر که نباشد…

جملات سطحی بالا را مقایسه کنید با رهنمودهای بلند آقا و آسیب شناسی ایشان در دیدار با سینماگران، آنجا که از سینما به عنوان “هنر برتر و متعالی” یاد کرده و می فرماید:

“هنر بسیار پیچیده و برجسته‏ ى سینما، براى کشور یک ضرورت و یک نیاز است… ما اگر احساس می ‏کنیم که به‏ وسیله‏ ى یک کارگردان یک معرفت عمیق صحیحى در یک فیلم منعکس نمی شود، باید ببینیم این معرفت عمیق، چگونه می ‏توانست به دل این کارگردان القاء شود تا او بتواند معرفت درونى خودش را منعکس کند…”

راستش را بخواهید، من آنچنان سر رشته ای در حوزه سینما ندارم و نمی دانم که سینمای دینی را چطور باید خلق کرد… و اگر ادعا شود که امثال آوینی، سالها پیش مبانی تئوریک آنرا پایه گذاری نموده و آنرا خلق کرده اند، چطور باید این بیمار به کما رفته را احیا نمود… ولی با همان اطلاعات و درک محدودم از این مقوله، می دانم که مثلا آقای سلحشور به عنوان یک کارگردان متعهد، باید آنقدر فهم داشته باشد که این چنین با سطحی نگری نگوید “سینمای ایران را باید تعطیل کرد و هیچ اتفاقی هم نمی افتد چرا که خیلی از کشورها سینما ندارند…” بلکه باید از این تهدید، به عنوان بهترین فرصت استفاده کند و به فکر اصلاح مسیر آن باشد و بتواند با کمک سیاست گذاران این حوزه، از یک طرف با روشهای مختلف (مثلا تغییر ذائقه مردم)، مضامین مبتذل اخلاقی و سیاسی را از فضای سینما دور کند و از طرف دیگر، با تلفیق سوژه های مناسب (دینی و غیر دینی) با تکنیک و فن فیلمسازی، آثاری ماندگار در تمام زمینه ها خلق کند… مطمئنا این سینما، علاوه بر ایفای نقش آموزش و ارتقای سطح فکری و فرهنگی جامعه، می تواند با یک آسیب شناسی ظریف، بهترین فیدبک را از مردم به مسئولین بدهد و از مشکلات عدیده اجتماعی و فرهنگی (و حتی دینی) کشورمان بکاهد…

البته گروه فوق الذکر با تمام کاستی هایش در نقد، صد شرف دارند به آنهایی که فیلم و سینما را صرفا با عینک سیاسی (و اندکی دینی به عنوان نمک قضیه !) می بینند و همواره به جای نقد خود فیلم، وضعیت سیاسی یا اعتقادی کارگردان را می سنجند و با این معیار، فیلمی فوق العاده مانند جدایی نادر از سیمین(که البته ملاحظاتی هم دارد) را به خاطر فرهادی، به اسفل السافلین می برند و اخراجیهای مبتذل(در شیوه پرداخت) و ضعیف(در ساختار و تکنیک) را تبدیل می کنند به پدیده سینمای ایران…

نوشته ی مثلا تحلیلی زیر از یک “سایت خبری” اصولگرا استخراج شده و با قیاس مع الفارق این دو فیلم متفاوت، به وضوح مسئله بالا را نمایان می سازد :

راستی چرا این گونه غیر طبیعی همه ی جوایز مهم جشنواره ی برلین را دو دستی تقدیم فرهادی و گروهش می کنند؟! چرا همواره جشنواره های خارجی، حامی طرفداران جنبش سبز و افراد ضد نظام هستند؟ چرا هر کس که گرایش ضد سیاسی با جمهوری اسلامی پیدا کند را با اهداء خرس و شیر و دیگر جوایز حلوا حلوا می کنند؟ این جوایز به دلیل ویژگی های فنی فیلم است یا نطق ها و گرایش های سیاسی کارگردان فیلم ؟

تفکرات فرهادی که در درباره ی الی در قالب صحنه های بزن و برقص عریان شد، در جدایی نادر از سیمین در پوشش بی طرفانه و عوام فریب، ضد دین را القاء کرد. جدایی نادر از سیمین، جدایی دین از سیاست است، جدایی اسلام از اخلاق در جامعه ی امروز است، جدایی قطعیت از اخلاق است، پیوستن به اخلاق کانتی و نسبی گرایی اخلاقی است…”

و در جای دیگر، ابلهانه می نویسد:

“فرهادی دروغ نمی گوید، ولی حقیقت را پنهان می کند؛ به همین دلیل است که جدایی نادر از سیمین دروغ بزرگ است. در صحنه ای از فیلم، نادر به ترمه می گوید: معادل فارسی کلمه ی لاتین «گارانتی» را بگو. ترمه می گوید: ضمانت، تضمین .  پدر ترمه می گوید: اینا که عربین، فارسیشو بگو… ترمه جواب می دهد: معلممون گفته همینارو بگیم. اگه غیر از اینا بنویسم غلط می گیره !  نادر: بگیره ! تو باید کاری رو بکنی که درسته!  بگو… پشتوانه!  فارسی گارانتی میشه پشتوانه…” فرهادی مشخص نمی کند که چرا زبان عربی را زبان اول خود به عنوان یک مسلمان نمی داند (!) و چرا زبان اسلام را همان اندازه از زبان نژادی اش دور می داند که انگلیسی را دور می داند…”

و در نهایت، این قلم نامتعادل و البته سیاست زده اینچنین نوشته اش را به پایان می رساند:

“همان طور که در انتخابات، موسوی ما را مجبور کرد تا احمدی نژاد را انتخاب کنیم، فرهادی هم ما را مجبور می کند تا ده نمکی را ترجیح دهیم و حتی سه بار فیلمش را ببینیم تا فرهادی خیال نکند ما هم مانند آن مانکن ایتالیایی دستش را به گرمی می فشریم…”

_________________________

پی نوشت: ممکن است این مطلب، به ویرایش فنی یا تصحیح و تلطیف برخی عبارات نیاز داشته باشد، اهل فن بر ما ببخشند…

انسان دارای حالت خطرناک.

باید مواظب او بود

معمار بزرگ شهر حالا سر به دیوار پس کوچه ها می کوبد

انسان دارای حالت خطرناک!

حالا دیگر خط کشی ها به او می گویند

از کجا به کجا برود

او که تمام شهر را با خیابان ها و خانه هایش

طراحی کرده

که حتا اتاق خواب های شهر را

که حتا زن های داخل اتاق خواب ها را

طراحی کرده

حالا این دیوارهای لعنتی

حالا این همه در که باید باز و بسته شوند

حالا برای رسیدن به دفتر کارش

باید مثل کرم از روده ی آسمانخراش بالا برود

حالا سر به دیوار پس کوچه ها می کوبد

آرزو می کند ای کاش بافنده بود

که هر چه بافته بشکافد

                            کلاف کند

                                       آتش بزند

یا نویسنده ای

که تمام شهر را خط بزند، پاره کند

                                        به جوی آب بریزد

باید مواظب او بود

انسان دارای حالت خطرناک!

حالا تو بخند

آغاز فاجعه این جاست

در ستون حوادث روزنامه می خوانی

غواصی در حوض کوچک خانه غرق شد

یا دلقکی که از خنده مرده است!

باید مواظب او بود

                    انسان دارای حالت خطرناک!…

                                                                                                                                       شعر: علیرضا راهب

گزارش یک جشن را ساختی و من هنوز در انتظار آژانسم.

آژانسی که بعد از  گذشت ۱۴ سال آدمهاش جلویم قدم می زنند و مرا به بازی می گیرند. “فاطمه، فاطمه جان” الان که دارم این نامه را می نویسم هنوز چشم امیدم به توست تا آژانس کاکتوس دیگری را شیشه ای کنی.

هنوز در تو مانده ام ابراهیم. با اینکه با آثارت زندگی می کنم ولی نمی دانم چرا تو را نمی فهمم. مانده ام تو داری برای من فیلم می سازی، برای خودت، برای منتقدها یا اینکه برای…

ابراهیم تو همان موقع که از فرمانده درجه طلب کردی فهمیدم که در خودت مانده ای. یادت که نرفته “خیبری دود ندارد سوز دارد”. درجه ای بالاتر از از کرخه تا راین و آژانس شیشه ای می خواستی؟ اما تو آن ها را هم ندیدی. تو از دلم چه می دانی.

گزارش یک جشن

می خواستم برای “گزارش یک جشن بنویسم” ببین از کجا سر در آوردیم. دیشب بعد از دیدن گزارش یک جشن آمدم خانه و آژانس شیشه ای را دوباره برای خودم گذاشتم تا بلکه کمی آرام شوم. لحظه بیرون آمدن از سینما گوش هایم را گرفتم تا نشنوم که می گویند این فیلم ملغمه ای از فیلم های گذشته ات است، تا نشنوم که می گویند حرکات دوربین ات تکراری شده، تا نشنوم که می گویند شب عملیاتی ابراهیم دست مان را در حنا گذاشت.

 ابراهیم جان نگرانت شده ام. وقتی در خیابان همه به کارناوال عروسی ات با تعجب نگاه می کردند، نگرانت شدم. وقتی مامور اطلاعاتی ات برای بار دوم عاشق شد نگرانت شدم. وقتی بر روی جوونای این مملکت اسلحه کشیدی نگرانت شدم. وقتی مردم موبایل به دست را برای فیلم گرفتن از مظلومیت معصومین فیلمت دیدم، نگرانت شدم. یادت رفته، امنیت ملی را که بی بی سی و سی ان ان تعیین نمی کند. خیلی دنبال حاج کاظم گشم ولی نمی دانم چرا هر چه بیشتر می گشتم مایوس تر می شدم.عباس که پیشکشت. گرد خاک این تظاهرات “امثال من و عباس رو خفه می کنه بگو برگردن”.

ابراهیم این ها را نوشتم چون یکی از ترکش ها در گردنم بازی در آورده. “این یه فکسه” ولی می ترسم تا وقتی که اصلش برسه دیر بشه. ابراهیم ای کاش بازم بوی باروت بگیری.

Page 1 of 612345...Last »