شاید دیشب من از نزدیکترین نزدیکان خدا بودم در شهرم

این را از سستی پاهایم در بالای مناره شنیدم

این را از نفس نفس زدن هایم در پله های پر پیچ و خم مناره فهمیدم

گویی دیشب شهر را با همه پیچ و خمش زیر پا گذاشته بودم

وچه زود به پایان رسید شبی که نمی خواستم سحر شود

و چه زود خورشید ۶۴۰۰  کلوینی را در راس آسمان به نظاره نشستم

و چه زود خود را در شهری پر پیچ و خم با آدم های پر پیچ و خم و خورشیدی که او هم خود را به سختی به بالای سرم رسانده بود، یافتم

سخت بود برای من، و هم برای خورشید، دل کندن از همچین شبی

و چه آسان بود برای شهر، آدم های رنگارنگ شهر، برج های شهر، بیلبوردهای شهر، بوتیک های شهر.

 

می پایم از دوردست امیدت را

و ادعا دارم در درونم حسرتت را

به گزاف نیست اگر بگویم رخصتت و حتی فرصتت بیش از من است

امتحان داشتم. واسه همین دو دل بودم بشینم پای بازی یا نه. ولی برزیل بود و کاریش نمی شد کرد. از طرفی حریفش یعنی کره شمالی می تونست بازی کم جونی رو رقم بزنه. در گیرو دار بازی وبرزیل و اینها بودم که بازیکنان تیم وارد زمین شدن و به صف برای شروع بازی. منم امیدوار برای تماشای چند لحظه جذاب برزیلی با شبکه ۳ سیما همراه شدم و قرار شد تا انتها همراه آقای فردوسی پور باشم.

بازی هنوز شروع نشده بود که دوربین های ورزشگاه ژوهانسبورگ لحظه ای رو از واقعیت نه بازی و از نوع کره شمالی نه برزیلی شکار کردن که من رو میخکوب کرد. درسته. شاید شما هم دیده باشید و به روی مبارکتون نیاورده باشید. یکی از بازیکنان کره شمالی در حین نواخته شدن سرود ملی کره شمالی به گریه افتاد. وچند دوربین این لحظه رو از دست ندادن اونو به تصویر کشیدن. راستش اول وقتی این صحنه رو دیدم، اونقدر غیرت ملی ام گل کرده بود که با اینکه سرود ملی مال یه کشور دیگه بود ولی  دوست داشتم باهاش گریه کنم. چند لحظه تفکر احساس غیرتی شدن جاش رو  به حس خجالت داد. با خودم گفتم یه کمونیست که توی یک کشور پادگانی زندگی می کنه ،طوریکه شهروندانش حق استفاده از اتومبیل، موبایل، اینترنت، دوربین و … رو ندارن، این طور برای سمبل ملی کشورش گریه می کنه. نمی خوام بگم سرود ملی مون برامون روضه بخونه و ما گریه کنیم. نه. ولی می خوام بگم تا حالا چند بار برای ارزش های نهفته در سرود جمهوری اسلامی ایران گریه کرده ایم.تا حالا چند بار این سرود ، غیرت ملی و دینی مان را به جوش آورده. سرودی که از  شهادت تا مهدویت و از جمهوریت تا اسلامیت و از استقلال تا آزادی همه وهمه رارا در خود جا داده. چقدر برای استقلال ایران … . می خواستم بنویسم ” چقدر برای استقلال ایران اشک ریخته ایم” دیدم واقعا بعضی ها چه انتظارای بی جا دارن. چقدر برای استقلال این کشور، اشک که پیشکش، بل برای بالا موندن پرچم حرص و جوش خوردیم. ازادی در ایران و کره شمالی رو دوباره مقایسه می کنم. و به حال خودم و تنی چند از غافلان اشک می ریزم.

چرا اون. چرا اون باید اشک بریزه و من در تشکیکی طاقت فرسا ، مات و مبهوت در فضای غبارآلود فقط و فقط تماشاگر باشم .اسلامیت، جمهوریت، آزادیت، استقلالیت، مهدویت، غیرت، غیرت، غیرت،…..

ای کاش جای بازیکن کمونیست خط حمله تیم فوتبال کره شمالی در جام جهانی ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی در ورزشگاه زوهانسبورگ، ساعت ۲۳:۰۵ بودم.

در باب انقلاب عظیم اسلام در شبه جزیره بدوی عربستان سخن های بسیاری گفته شده است.و همین طور در باب بازگشت خلفا و مردم از سیره پیامبر اسلام و آن ماجراهای همیشه غم انگیز مدینه.
اما تنها مطلبی که باعث شد انقلاب بزرگ محمد (ص) از صراطی که او برای امتش ترسیم کرده بود منحرف شود، ارتجاع بود وبس. ارتجاع یعنی بازگشت. ارتجاع امت اسلام سبب شد تا پسر رسول خدا راهی جز فدای خود برای نجات اسلام در نینوا پیدا نکند. ارتجاع یعنی بازگشت از ارزش های الهی به ارزش های طاغوتی و بازگشت به دنیا طلبی…
و اینک یک سوال و شاید الگویی برای تمام انقلاب ها. ارتجاع که دامان امت محمد(ص) را در صدر اسلام با آن همه کاریزمایی که ائمه داشتندگرفت،حال چگونه نباید انتظار داشت که این فتنه به جان انقلاب ۱۳۵۷ نیفتد. بدری ها و حنینی ها که پیامبر را داشتند دچار بازگشت شدند، فاتحانی که دوشادوش پیامبر مکه را فتح کردند دچار ارتجاع شدند، دیگر وای به حال یارانی که دوشادوش امام بهمن ۵۷ را رقم زدند، وای به حال بالا روندگان از دیوار سفارت، وای به حال مدافعان خرمشهر در ۳۱ شهریور، وای به حال تمام کربلای ۵ی ها و خیبری ها و والفجری ها و مرصادی ها، که ۱۴۰۰ سال بعد بدون حضور پیامبر می زیند.و وای به حال ما ۸۹ی ها…

در جنگ احد عده ای پس از شایعه کشته شدن پیامبر از میدان جنگ گریختند، تاریخ نشان داد اینان برای شخص پیامبر می جنگیدند.و اینک ۲۱ سال پس از کوچ امام ازبین امت ،من مردمانی را می بینم که در ۵۷ و ۶۴ و ۶۷ دوشادوش امام می جنگیدند اما حال شمشیشرها را بر زمین نهاده و به قول خودشان زندگی شان را می کنند. اینان همان احدی ها هستند که برای شخص پیامبر می جنگیدند. همان هایی که گریختند.
انگار تاریخ دوره بازگشت دارد. و انگار دوره بازگشتش ۱۴۰۰ سال است. دوره بازگشتی به نام ضعف در ایمان صحابه، یاران، دوستان، فرماندهان و…

اصلاح الگوی مصرف ، اصلاح روش مصرف منابع ، اصلاح …..

سربازی

۱۶ سال درس خونده ، علی الحساب مهندس هم شده و کلی ایده برای پیشرفت خودش و احتمالا جامعه داره. توی این مدت همه سعیش این بوده که  توانمندی های لازم رو برای حضوری موثر و قدرتمند در عرصه اجتماع پیدا کنه. خلاصه بقول معروف رسیده به دوران عنفوان جوانیش، پر انرژی و با انگیزه و خلاق و….  حالا بماند که مادرش قصد داره بزودی براش دستی هم بالا بزنه .  خلاصه هوا مطبوعه و نسیم میوزه و یه موسیقی کلاسیک هم در حال نواخته و بوی خوش گل ها به مشام میرسه و……

اما اوضاع اینجوری نمیمونه! فرمانی نظامی با صدایی رسا و کشیده بگوش میرسد : “ایست!! ، مدت توقف ۲ سال!! ، سرها تراشیده !! ، پوتین و لباس نظامی بر تن!! ، اعزام به یک پادگان نظامی در ۱۵۰۰ کیلومتر دور از خانه” ، چشمتون روز بد نبینه ، انگاری از اون فضای مطبوع انداختنش توی یه کویر بی آب و علف و بجای همون صدای موسیقی کلاسیک، صدای رژه صبحگاه بگوش میرسه!! ” …..  این بنده خدا و مادرش برای این دو سال چه برنامه ای ریخته بودن، چی میخواستن بشه و چی شد!! ( حالا هی میگن چرا سن ازدواج بالا رفته !!). گذشت و گذشت …. طرف که تا دیروز درگیر حل معادلات چندمجهولی ریاضیات مهندسی بود ، الان داره سینه خیز روی خاکهای پادگان ، عملیات کمین و ضد کمین آموزش میبینه، که شاید روزی ….

داستان عجیبیه، هم زیباست و هم نارحت کننده و تاسف آور، بگذریم…

خداییش برای کشوری که بقول محترمانه “در حال توسعه” است، بنظرم این داستان خدمت نظام وظیفه یا خدمت اجباری یکی از بدترین مصداق های الگوی مصرفه، دو سال از بهترین ایام جوونای این مملکت، بیخود و بی ارزش یا کم ارزش میگذره ، بی اعتنا به درجه علمی و کارایی اون جوون!! . اصلاح روش مصرف در مایحتاج اولیه زندگی لازم و ضروریه اما چرا کسی روی روش مصرف عمر جوانان ، اونم بهترین ایامش توجهی نمیکنه؟! قطعا جسارت میخاد….

مطالعه و مقایسه نحوه تامین نیروی نظامی در سایر کشورهای دنیا هم مفیده “ارتش حرفه‌ای بجای سربازی”

—————-

پی نوشت:

-  فعلا که دو تا از نویسندگان وبلاگ که خودم هم یکیش باشم، در حال گذراندن دوران خدمت وظیفه هستیم (عذر ما در فرصت نکردن در نوشتن در وبلاگ تا حدودی موجهه، اما اینکه اون دوتا رفیق دیگه نمینویسن…..؟!؟!)

- میگن خدمت سربازی به این شیوه ای که الان اجرا میشه توسط ناپلئون پی ریزی شده!! . دیگه نمیدونم چی بگم….

خرده برداشتی ازسفرنامه کربلا

کربلا

کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا

 جمله بالا را خیلی شنیده اید ولی شاید هیچگاه به عمق مطلب پی نبرده باشید ،به اعتقاده بنده این جمله را هیچکس نمی تواند از عمق وجود درک کند مگر کسی که پا به کربلا گذاشته باشد.

در کربلا هنوز می توان حسین را دید که می فرماید: هل من ناصر ینصرنی.

هنوز صدای الله اکبر اباعبدالله در نماز ظهر عاشورا فضا را معطر می کند.

هنوز می توان صدای پای زینب کبری را که دوان دوان بین تل زینبیه و خیمه گاه  می دود، را شنید.

هنوز صدای سایش پای قاسم ابن الحسن بر زمین در لحظه شهادت  از شدت درد بر بالین اباعبدالله به گوش می رسد.

هنوز صدای العطش علی اکبر ، شبه پیغمبر وپاره تن حسین در حین نبرد شنیده می شود.

هنوز می توان خون علی اصغر را که توسط اباعبدالله به آسمان پاشیده می شد را به نظاره دید.

هنوز نگاه نا امید وشرمنده عباس به مشک تیر خورده را می توان حس کرد.

هنوز صدای عباس که می گفت: یا اخا ادرک اخاک العباس ، در کربلا طنین انداز است .

هنوز صحنه درآوردن لباس های کهنه اباعبدالله در ذهن تداعی می شود.

هنوز می توان نگاه شرمنده اباعبدالله را بدلیل برآورده نکردن طلب آب از سوی علی اکبر، در حین نبرد  دید.

هنوز می توان اباعبدالله را بی کس وتنها در کربلا دید.

هنوز می توان صدای ناله های طفلان را در خیمه گاه شنید.

هنوز بوی  شعله آتشی که از خیمه گاه بلند شده است به مشام می رسد.

هنوز…

 

ولی حیف …

آه و حسرت از وجودمان ، که چند قرنی دیر پا به کربلا گذاشتیم .

 دیگر اباعبدالله زنده نیست تا جانمان را فدایش کنیم ، دیگر علی اکبری نیست تا سیرابش کنیم ،دیگر عباسی نیست که برای آب آوردن برای طفلان همراهی اش کنیم و دیگر زینبی نیست تا در مصیبت هایش شریکش شویم. ولی آه وناله فایده ای ندارد وآنچه نباید بشود ،شده است.

یکی از همسفران جمله بسیار زیبا و پر مغزی گفت و آن این بود که : هنوز خداوند انتقام خون اباعبدالله  و یارانش را از زمین نگرفته است و به همین خاطر پرچم روی گنبدش هنوز قرمز است.!!!

جمله بسیار دقیقی است هنوز منتقم خون حسین پا به عرصه ظهور نگذاشته است آن منتقمی که جان ها جملگی فدای یک تار موی ، غلامش باد، آن منتقمی که امید دل انبیاء ،اولیاء و ائمه اطهار است ، آن منتقمی که اگر نبود عدل خدا کان لم یکن می شد.

.آیا می شود روزی دیدگانمان به جمالش منور شود و بیش ازاین حسرت به دل چشمانمان ندهیم.

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان(عج)

الان ساعت ۲:۳۰ بامداد چهارشنبه

 ساعت حرکت به کربلا ۲:۴۵ بامداد چهارشنبه

حسین جان می دونم کمی دیر ، واسه اومدن به کربلا

 می دونم واسه یاری دادن علی اکبرت دیگه دیره می دونم…

می دونم …

دیگه وقت نیست باید برم …

جمله آخر ، حالا که دارم می آم فقط راهم بده همین.

شنیدم ، فهمیدم ، قانع شدم ، یقین پیدا کردم ،…….، به عمل درآوردم.

فاصله این نقطه چین ها چقدره؟ 

دیر خوابیدن منی که الان پای کامپیوتر نشستم و تایپ میکنم چه ربطی به اون راننده تریلی داره که الان توی جاده بندر امام – تهران بار میبره؟ یا پسربچه ای که فردا قراره با هزار ذوق و شوق با مدرسه بره اردو؟ اینکه من، امروز پشت فرمون موقع رانندگی داشتم با علی (دوستم) قرار و مدار یه مهمونی رو میذاشتم چه ربطی داره به زایمان زن کارگر شهرداری محلمون؟ اصلا مگه ممکنه پرخوری امشبه پسر داییم موقع شام ربطی داشته باشه به مهاجرتش به اتریش برای ادامه تحصیل؟ و…

میدونم که نباید اشتباه کرد و یا سعی کرد که نکرد، چراکه نتیجه یک اشتباه یک اتفاق بده. از کارهای کوچیک تا تصمیم های بزرگ. و میدونم که انجام بعضی اشتباه ها از نظر دین گناهه، یعنی باید دقت بیشتری خرج داد (شاید بخاطر شدت بدی اون اتفاق باشه) اما واقعا ممکنه که دلیل کشته شدن یه دختر دبستانی توی یه تصادف رانندگی، گرونفروشی بقالی سرنبش باشه؟ ویا موهای یه خانوم جوون؟

چند لحظه بهش فکر کن…

اشک یک مادر …. داد و فریاد راننده تاکسی از جریمه …. کنسل شدن یه پرواز …. قبول نشدن در کنکور …. نرفتن به جام جهانی فوتبال ….سقوط یه هواپیما…. نابینا شدن یه نوجوون و هزارتا هزار اتفاق دیگه که شاید دلیلش، یک اشتباه ساده من ، تو باشه!

چه دنیای پیچیده ای! یک ماتریس عجیب و غریب! من ، تو ، او ، ما ، همه و همه به هم مرتبطیم. حالا اگر سایر موجودات رو هم به این ماتریس اضاف کنیم یعنی ….. مغز آدم سوت میکشه….

اما میشه به این ارتباط یقین پیدا کرد؟ اگر همه به این رابطه معتقد باشند و بعمل بیارند….. چی میشه……

پیشنهاد میکنم تله فیلم “قصه ها و واقعیت ها” رو تماشا کنید. تا گوشه ای از این ماتریس رو به چشم خودتون ببینید…

۲۷ اسفند ۸۸٫ روزی که از دو سه ماه قبل واسش لحظه شماری می کردم. همه چی سر جاش بود. همه چیداشت خوب پیش می رفت که یهو …

شب ۲۷ اسفند ۸۸ قرار بود سوار اتوبوس کربلا  بشم ولی نمی دونم چرا سوارم نکردند. قرار بود بیعت ببندم ولی نمی دونم چرا به راهم ندادند. قرار بود برقرار شوم ولی ندانم چرا بی قرارترم کردند.نیتم این بود که در وجودت غسلی کنم ولی ندانم چرا فراتم ندادند. خبر نرفتن رو که بهم دادند باز هم مثل همیشه فکرم رو به خودش  مشغول کرد. ودوباره در گذشته دور و نزدیک به دنبال  دلیل گشتم. دلیلی که قانعم کند چرا راهم ندادند. کنکاش چند روزی به طول انجامید و باز هم مثل همیشه نتیجه بخش و دردناک. نتیجه بخش از برای آینده و دردناک از گذشته سپری شده. چند شب پیش خوابیدم و باز هم خواب همیشگی دوباره به خوابم آمد. از خواب که پریدم عقربه ها ساعت ۴ را نشان می داد. حال بر دلایلم جامه عمل پوشانیده شد.دیگر مطمئن شده بودم که لغزشم کجا و به چه دلیل بوده. ودوباره به فکری دیگر فرو رفته ام.

خدایا چه چیز را از پی این همه نشانه دنبال کنم، با این اراده زبون. خدایا تو بر حقارتم گواهی. با این حقارت و این همه نشانه ره به کجا برم؟! آیا جز اتمام حجت است؟!! آیا جز صف بندی حق وباطل است خدایا ؟!

و من همچنان در پی نشانه ها به دنبال آرامش قلبم ام، خدایا.

باز هم بنشان به من نشانه هایت و بنما راهت را.

آمین خدای بنده های بی اراده.

امیرخانی! آفرین! خداوکیلی دست مریزاد. یک هفته ای با داستان سیستانت بقول امروزی‌ها حال کردم، دلنشین و جذاب،  آقا رو نزدیک خودم حس می‌کردم. (آرزو دارم برای یکبار هم که شده آقا رو توی یه سفر همراهی کنم، دست کمش مثل علی (رفقیت) میتونم خودم رو جای یه عکاس جا بزنم و برم. ولی حیف که آشنا و کسی مثل تو ندارم تا قالبمون کنه!)

داستان سیستان

 احساس میکنم هرچه از روزهای سفر میگذشت خستگی‌ات هم به سفرنامه‌ات سرایت پیدا می‌کرد؟! مثلا چهار روز اول سفر شده بود ۱۵۴ صفحه (حالا کل کتاب یعنی ده روز سفرت سیصد صفحه است)، نمیدونم شاید توی روزهای آخر سوژه پیدا نمیکردی (که البته این هم ممکنه ناشی از خستگی باشه) به هرحال با اینکه الان تقریبا هفت و هشت سال از نگارش کتاب میگذره ولی وظیفه خودم میدونم ازت تشکر کنم. (اینم اندر احوالات کتابهای پرفروش که تا ده بیست سال بعد باید برای نویسنده‌اش مدام تقدیر و تشکر بیاد). راستی الان به چاپ چندم رسیده؟ هفدهم ، هجدهم یا…؟

————————————————————————-

پی‌نوشت:

-  بنظرم خوندن رمان و داستان در ضمن کار و مطالعه تخصصی مربوط به رشته خودمون، یه نوع روغنکاری در گیربکسهای مطالعاتی آدمه. هم دور موتور بهتر میشه و هم از اصطکاک در گیربکس جلوگیری میکنه. (اینم یه جمله نسبتا قصار از ما داشته باشین)

-  واقعا چرا چند تا از این فیلمهای تهیه شده از سفرهای ره‌بر (بقول امیرخانی) برای خلق ا… روی اینترنت نمیذارن. هرچی توی سایت رهبری هم گشتم یه فیلم درست و حسابی از سفرها پیدانکردم(همش یک یا دو دقیقه‌ای). البته ناگفته نمونه که ویژه نامه سفرهای آقا در سایتشون ارائه میشه، مثل سفرکردستان